غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

393

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

بسرحد زوال رسيده بود در آن يورش نيز كارى از پيش نتوانست برد و در اواسط شعبان سنهء ست و عشر و تسعمائه درحالىكه بسيارى از سپاهيان اوزبك اسب و يراق بباد فنا داده پياده سير مينمودند بدار السلطنهء هراة آمده و چون روزىچند در باغ جهان‌آرا از رنج راه بر آسود خبر توجه رايات همايون پادشاه ربع مسكون را از عراق و آذربايجان به طرف خراسان استماع نمود لا جرم متحير و پريشان‌خاطر بر جناح استعجال بمرو شاهجهان گريخت و در حدود آنولايت بسرپنجهء قوت دولت شاهى ( لا زال مصونه عن وصمة التناهى ) عقد حياتش از هم بگسيخت چنانچه در ضمن وقايع آينده كيفيت اين حكايت مشروح صفت تحرير خواهد يافت و پرتو اهتمام كلك عنبرين‌فام بر تفصيل اين اجمال خواهد تافت رباعى توفيق الهى اگرم يار شود * الطاف شهنشهى مددكار شود شرح سخنى كه گشت مجمل مذكور * از رشحهء كلك من نمودار شود اكنون وقت آنست كه قلم ستوده رقم مآل حال اولاد خاقان منصور ميرزا سلطان حسين را در حيز بيان آرد و بعد از آن همگى همت و جملگى نهمت بر تحرير جزو چهارم ازين مجلد مصروف دارد ( و منه الاعانه و التأييد انه حميد كريم مجيد ) ذكر مآل حال اولاد امجاد خاقان منصور مغفرت‌انتما معز السلطنه و الخلافه ابو الغازى سلطان حسين ميرزا از رشحات سحاب قلم و حركات بنان توده رقم سابقا بوضوح پيوست كه چون خاقان منصور علم عزيمت بصوب عالم آخرت برافراشت هفت پسر نيك‌اختر يادگار گذاشت از آن جمله ابو المحسن ميرزا و محمد محسن ميرزا و محمد قاسم ميرزا در مشهد مقدسه شربت شهادت چشيدند و از ابو المحسن ميرزا يك پسر ماند سلطان محمد بايقرا نام در سن سه سالگى و آن شاه‌زاده را در روز واقعهء پدرش بعضى از ملازمان به طرف باورد و نسا گريزانيدند و ظاهرا بعد از چند سال كه در آن حدود بود باجل طبيعى از جهان انتقال نمود و ابو المنصور مظفر حسين گوركان چنانچه گذشت در استرآباد فوت گشت و او يك دختر داشت مسماة بمهرانگيز بيكم و مهرانگيز بيگم همدران ايام كه محمد خان هراة را فتح كرد بحبالهء نكاح عبيد اللّه سلطان درآمد و چون يكدو سال باوى بسر برد بين الجانبين مفارقت اتفاق افتاده روى بصوب خراسان آورد و حالا كه تاريخ هجرى بسنهء تسع و عشرين و تسعمائه رسيده آن مستوره بىآنكه در تحت امر و نهى شوهرى باشد در بعضى از بلاد عراق روزگار ميگذراند اما فريدون حسين ميرزا بعد از آنكه از حصار دامغان بيرون آمد بميان تراكمهء يقه رفت و در شهور سنه 915 كه محمد خان شيبانى لشگر بسر احشام دشت قبچاق كشيده بود فريدون حسين ميرزا اندك سپاهى فراهم آورده ببلاد خراسان درآمده و بر قلعه كلات استيلا يافت حاكم مرو شاهجهان قنبر بىچون آن خبر شنيد با